(( سرای عشق ))
کاش معشوق ز عاشق طلب جان میکرد...تا که هر بی سر و پایی نشود یار کسی
هیچگاه لحظه جدایی مان را، حتی در خواب نیز ندیدم! زندگی را بدون تو یک کابوس میدیدم، آنقدر تو را دوست می داشتم که قلبم هیچ احساسی به جز تو، نسبت به هیچکس و هیچ چیز نداشت! دنیا را با تو زیبا می دیدم و هر شب اگر از دلتنگی خوابی به این چشمهای خسته و گریانم می آمد، به شوق دیدار تو، به خواب می رفتم... تو رفتی، اما عشق در قلب من همچنان زنده است و قلب مرا می سوزاند. این رسمش نبود، بی وفا...! محبت و وفا را از تو آموخته بودم، معنای عشق را تو به من یاد دادی، اما اینک از دید تو دیگرعشقی وجود ندارد. سخت است وداع با کسی که لحظه به لحظه به یاد او بودی. این رسمش نبود، قلبی که دیوانه وار تو را دوست می داشت را بشکنی. ...دلت از سنگ نیز سنگ تر است... به چه عشق و امیدی زندگی کنم؟! خوشبختی؟! موفقیت؟! خوشبختی را با تو می دیدم و موفقیتم در گرو عشق تو بود! تا اشک می ریزم به من می گویی بچه ای و تا ابراز علاقه ای کنم به من می خندی...! تمام متن هایم را، همه از بی وفایی های تو نوشته ام! صفحات این دفتر پر از غم و دلتنگی های من است، دفتر عشقی که اینک، یک دفتر پر از غم و تنهایی ست... پس بخوان ای مخاطب، بخوان و درد مرا بفهم، او که باید دردم را بفهمد، دلش سنگ است او نمی فهمد عشق چیست، شکستن یک قلب چه دردی ست...! ...آری او که باید بخواند، دیگر لایق این عشق پاکم نیست...

