تبليغاتX
دوست داشتن کسانيکه لايق دوست داشتن نيستند، اسراف محبت است ♥♥♥ ((( عشق ))) ♥♥♥


♥♥♥ ((( عشق ))) ♥♥♥

کاش معشوق ز عاشق طلب جان میکرد...تا که هر بی سر و پایی نشود یار کسی

 

من زندگي را دوست دارم ولي

 

از زندگي دوباره مي ترسم!

 

دين را دوست دارم

 

ولي از کشيش ها مي ترسم!

 

قانون را دوست دارم

 

ولي از پاسبانها مي ترسم!

 

عشق را دوست دارم

 

ولي از مردها مي ترسم!

 

کودکان را دوست دارم

 

ولي از آئينه مي ترسم!

 

سلام را دوست دارم

 

ولي از زبانم مي ترسم!

 

من مي ترسم

 

پس هستم

 

اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!

 

من روز را دوست دارم

 

ولي از روزگار مي ترسم!

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط سونیا| |

سهم کوچک من از عشــــــــــق

 

کوچه باريکي است

 

...که به بن بست ختم مي شود...

 

و تو

 

!...اين کوچکترين را هم  از من گرفتي...!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط سونیا| |

آیا مرا می‌شناسی؟!

گمان نمی‌کنم...

حتی خودم هم دیگر خود را نمی شناسم!

آیا در کل زمانی که با من بودی ثانیه‌ای، فقط ثانیه‌ای درست به من اندیشیدی؟!

باز هم گمان نمی‌کنم...

 در این مدت حتی خودم هم ثانیه‌ای به خود نیندیشیده‌ام!

دلم از رنگ غروب، از سردی برف، از صدای قدمها، و روزهای فصل عشق و خزان می‌گیرد...

آیا علتش را می‌دانی؟!

بازهم گمان نمی‌کنم...

اما من خوب می‌دانم!

هر شامگاه و هر سپیده دم دل به تویی خوش کردم که هیچگاه نبودی،

تمام ثانیه‌های روز را به یاد تویی سپری کردم که در هیچ لحظه‌اش با من نبودی،

...نه اینکه نیستی...

ولی بودنت در تمام طول روز حتی به اندازه ثانیه‌ای از ساعت نیست!

...اما...

با این حال من دل به تو خوش کردم و

حتی اگه روزی به هر دلیلی بروی، به خاطرات ثانیه‌ها و یادها دل خوش می‌دارم!

شاید تو راست می‌گویی...

دوست داشتن من خطا یا غلط باشد،

ولی من این خطا و اشتباه زندگیم را دوست ‌دارم...!

هر چند اینک دیگر بودنم با نبودنم برابر است، و

بود و نبودم هیچ انگاشته می‌شود، و

به رسم روزگار زندگی با تمام ابهتش ادامه خواهد داشت.

...ولی من دوستت ‌دارم...

می‌دانم و می‌بینم که صبرت لبریز لبریز است، و

حتی تحمل کوچکترین ذره‌ای را ندارد، ولی

تا به حال از خود پرسیده‌ای،

که صبر من کجای این جاده است و چرا به چشم نمی‌آید؟!

مطمئنا نپرسیده‌ای...

من به خیالات خویش،

به تمام ثانیه‌های با تو و ساعات و روزهای بی تو از صمیم قلب می‌بالم،

اما اگر تو به جایی رسیده‌ای که مرا تاب نداری، و

من باعث رنجش و درد زندگیت شده‌ام،

بر قول خویش پای بندم و تو آزادی،

آزاد آزاد، تا به هر سو که دوست داری پرواز کنی.

هر چند نداشتن ثانیه‌ها نیز برام سخت سخت است،

...ولی اینبار...

دل به خوشی و رهایی تو و زندگیت،

از شر خویش و نا به هنجاری‌هایم خوش می‌دارم،

خوش می‌دارم و به انتظار لحظه‌ای خواهم بود،

که من از هستی رها شوم از خویش و از خاک جدا شوم...!

می‌دانم ابلهانه است،

ولی من، این من ابله، خویش را دوست دارم، و

تمام حماقتها و خطاهایم را به خاطر تویی که دوستش میدارم دوست دارم!

تو را به خاطر چیزهایی که نداری و ندادی و داشتی و ندادی دوست دارم...

تو را به خاطر لحظه‌هایی که ساختی دوست دارم...

تو را به خاطر ثانیه‌هایی که خوب و یا سخت بودی دوست دارم...

تو را به خاطر نداشته‌هایت بیش از داشته‌هایت دوست دارم...

تو را به خاطر خودت از صمیم قلب و از اعماق وجود دوست دارم...

...اگر دوست داشتی ...

هرگاه به درختها نگاه می‌کنی،

به خاطر بیاور کسی را که با درختها بیش از انسانها دوست بود،

ولی تمام انسانها را دوست داشت، و

به خاطر بیاور کسی را که بعد از عزیزترینش،

...تو را از اعماق وجود دوست داشت...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط سونیا| |

 

...آن روز با تو بودم...

 

امروز بي توام

 

آن روز که با تو بودم

بي تو بودم

        

امروز که بي توام

...با توام...

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط سونیا| |

 

رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه...

و تو که دستهایت سایه بانی بود، بر بی کسی های من.

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی،

تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری،

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی.

افسوس رفتی...ساده،

ساده مثل دلتنگی های من و حتی ساده مثل سادگی هایم!

من ماندم و یک عمر خاطره و

حتی باور نکردم این بریدن را...

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی، در باورت خانه داشتم،

کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود،

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد.

رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که...!

قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم؟!

چرا تو به این سادگی از من دل بریدی؟!

و چرا تو از راه رسیدی و پادشاه تک تک این ترانه ها شدی؟!

ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد،

اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !

گناهت را می بخشم،

می بخشمت که از من دل بریدی و

حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید.

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و

بغضی که از هر چه بود از شادی نبود،

بغضی که به دست تو شکست و

چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی،

اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود،

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد،

به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم،

به حرمت بوسه هایمان...

...نــــه...

!...تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ...!

 

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط سونیا| |

 

تو بیا اشکامو پاک کن و ببین من

بخدا دارم بی تو، تو تنهایی میمیرم

نمیره نمیره یه لحظه فکرت از سرم

میسوزه دلم واسه تو این دل بی کینه م

این دل دیوونه دوست داره

میکنمش شده به زور

دلی که واسه تو بسوزه

باید بندازم دور

دیوونه بازی هم داره روانی حدی

هرچند فایده ای نداره

منم روانی کردی

که هم عاشقت شدم

هم ازت نفرت دارم

میخوام بذارم بری نمیشه

حیف بد دارم به تو عادت من

تو میخوای دل بکنی بری بی من راحت، نه؟!

نمیره از یادت همه خاطراتم

واسه من بدیهات میمونه اینم خوشیاتن

گل من...گل من...تو حق داری

تو چرا به عشق پاک من خندیدی

و صدای التماسمو نشنیدی

من ساده فکر میکردم دوسم داری

یا شاید تقصیر منه تو حق داری

بسه بسه نکن اشتباه

عشق ما بازیچه نبود

آخه زشته با اسم ما بازی شه بدون

به تو عادت کردم  میدونم عادت بدیه

هرچند پشت سر تو شنیدم حرفای بدی

هزار بار گفتم به تو اینو

بازم میگم گلم

چونکه دوست دارم رازی میشم ولم کنی

خب من

مثل تو نیستم

نه نمیذارم حتی یه کم

توی دل مثل سنگت یه روز بیاد بشینه غم

گل من...گل من…تو حق داری

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط سونیا| |

 

...زندگي آرام است...

 

!مثل آرامش يك خواب بلند!

 

...زندگي شيرين است...

 

!مثل شيريني يك روز قشنگ!

 

...زندگي رويايي است...

 

!مثل روياي يك كودك ناز!

 

...زندگي زيبايي است...

 

!مثل زيبايي يك غنچه ي باز!

 

!...زندگي تك تك اين ساعت هاست...!

 

!...زندگي چرخش اين عقربه هاست...!

 

...زندگي مثل زمان در گذر است...

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط سونیا| |

انگار كه نفرين شده ام،

به چه گناهي، نمي دانم!

سرنوشت بازيها دارد با دل خسته من،

اسير نفس او شدم و چه آسان تحقيرم مي كند...

سردرد امانم نمي دهد، چشمانم به سياهي مي رود، همه جا تاريك است!

خنديدن را از ياد برده ام،

شادي با من غريبه است،

وچه دست نيافتني مي ماند...

سكوت مطلق، اما دلم عجيب سنگين است.

حال مي توان گريست، نه؟!

صداي سكوت است كه مي آيد و

من تنها نشسته ام با بغضي در سينه ام، که توان شكستنش را ندارم،

!!!شايد هم نمي خواهم!!!

مدتهاست كه با من است، اما افسوس ...!

اشكهايم انگار خريداري ندارند و ظلمت شب است كه بر خانه ام حكم مي راند.

کورسوي اميدي مي بينم،

يا كه شايد توهمي بيش نيست.

دنيا با من غريبه است وشب سهم من است از تمام روشنايها...!

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط سونیا| |

 

گفته بودی خواهم آمد روزی، تا تو را مست کنم از شمیم عطر رویایی خویش!

گفته بودی تا بمانم منتظر، در پس کوچه ی تنها یی ام.

چه زیبا نقش کردم لحظه های بودنت را هرچند،

خوانده بودم ز نگاهت که نخواهی آمد!

تلخی ثانیه ها ی انتظار، تپش تند و هیاهوی دلم،

همه آرام شد از نغمه ی لالایی صبر،

و پیامی دادی...! خط خطی ، ناپیدا، که به تنهایی خود خوی کنم...

جایت اینجا خالی است،

و تنفس سخت است.

آتشی ساخته ام از تمام دل رنجیده ی خود،

تا مگر بگذرد این فصل غمگین و زمستانی من!

بغض بس جانفرساست، و صدا خاموش است.

کاشکی بشنوی از عمق نگاه ترو بارانی من،

...که تورا منتظرم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط سونیا| |

 

دردي جانكاه در دل دارم ،

شايد ديگر غزل نسرايم !

تمام پرندگان را به سكوت فرا خوانده ام ،

ديگر همه چيز رنگ خاطره به خود مي گيرد !

بوي باران ،

عطر عشق ،

شوق ديدار ،

روياهاي سبز ...

درياي دلواپسي هايم را غزل غزل مي گريم ،

و در سكوتي مبهم فرياد ميزنم :

خدايا جز تو فريادرسي ندارم 

و دل بي قرارم  

با ياد تو آرام مي گيرد.

تنهايم نگذار و

                                  قرار تمام بي قراري هايم باش ...!

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط سونیا| |

 

نفهمیدی چه می گویم!

ندانستی چه می خواهم!

گمان کردی که چون از عشق می گویم

نیاز پیکرم را در تو می جویم؟!

تو فکر کردی

که عشق جز خواهش تن نیست.

و جز این آرزو در باطن من نیست!

نفهمیدی...نفهمیدی

که این افکار در من نیست!

و عشق آن واژه پاکیست

برای من...

که بی تو معنی تنهایی مطلق.

برای دستهای من...

برای حرف های من...

برای آنچه می گویم...

نمی دانی...نمی دانی

چه می گویم!

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط سونیا| |

...دوستای گلم...

...سال نو همتون مبارک...

...سالی توام با عشق و محبت براتون آرزومندم...

...خدانگهدار تا پایان تعطیلات...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 8:35 قبل از ظهر توسط سونیا|

 

...خدایا...

چه لحظه هایی که در زندگی تو را گم کردم، 

اما تو همیشه کنارم بودی!

چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم،

اما تو فراموشم نکردی

چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور،

تو را که پشت همه موفقیت هایم پنهان شده بودی از یاد بردم،

اما تو همیشه به یادم بودی!

...خدایا...

وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم،

تو پناهم دادی!

وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت و دنیا غم هاش رو بهم ارزونی کرد،

تو به قلبم آرامش دادی!

...خدایا...

تو با حضورت به خنده هام هدف دادی!

به گریه هام دلیل دادی!

به زندگیم، به نفس کشیدنم رنگ دادی!

...خدایا...

...به خاطر سه چیز سپاسگذارم...

دادن هایت ، ندادن هایت ، گرفتن هایت

...دادن هایت را نعمت...

...ندادن هایت را رحمت...

...گرفتن هایت را حکمت...

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط سونیا| |

 

کاش می دانستم آن چیست که در نگاهت گره خورده،

آن که هر وقت نگاهم می کنی به من لبخند می زند.

نمی دانم خنده محبت است، یا تمسخری که پاکی عشقم را به رخم می کشد.

نمی دانم آرامش با من بودن است، یا نشانه ای از آرام خرد کردن من.

نمی دانم سخنش دوست دارم است، یا بازگو کننده نفرتی کهنه.

نه نمی دانم...من از تو هیچ نمی دانم و تو را ندیده دوست دارم!

...اما تو را نمی دانم...

من تنها حست کردم،

تنها احساس کردم عاشقت هستم و به رفتنت فکر نکردم.

...چون ترسیدم...

ترسیدم که نکند در نگاهت نا باوری موج بزند و بخوانم که دیگر دوستم نداری!

می خواهم بیشتر ببینمت...

نزدیکتر حست کنم و دیگر کابوس از دست دادنت رهایم کند.

من دلت را دوست دارم،

سیرتت را صورت کردم و به تماشایش نشسته ام تا روزی که بگویی اشتباه کردم!

چون این قانون است و تو روزی رهایم خواهی کرد.

اما ای کاش می شد...ای کاش می شد،

قوانین را بشکنی و بگویی من هم تو را حس کردم،

و من در کمال ناباوری بگویم دوستت دارم!

ای کاش می شد احساسم را روی دستانت نقاشی کنم.

کاش می توانستم بگویم از فکر کردن به رفتنت چقدر خسته ام،

از انتظار برای رسیدن فردا، و از نداشتن نیرویی که عشقم را به تو ابراز کنم.

شاید نتوانم برایت روز آفتابی خلق کنم،

اما اگر تو بخواهی می توانم روشنی نگاهت باشم.

شاید نتوانم برایت گل سرخ تازه ای باشم،

اما اگر تو بخواهی می توانم گلبرگ خشکیده لای دفترت باشم.

دیگر نمی دانم باید چه کار کنم که در خلوت نگاهت جایی برایم باز کنی!

...من همینم...

...ستاره ای که دیر یا زود از آسمان می افتد و نابود میشود...

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط سونیا| |

 

 

به چه میخندی ؟!

 

به چه چیز ؟!


به شكست دل من


یا به پیروزی خویش ؟!

 

به چه میخندی ؟!

 
به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد ؟!


یا به افسونگریه چشمانت

 
كه مرا سوخت و خاكستر كرد ؟!


به چه می خندی !؟


به دل ساده من میخندی


كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست

 

یا به جفایت که مرا زیر غرورت له کرد ؟!


به چه می خندی ؟!


به هم آغوشی من با غم ها

 

! یا به !

 

... آری ...


خنده دار است...بخند !

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط سونیا| |

 

 

خیلی دلم میخواست معنای عشق و دوست داشتن رو بدونه!

 

معنای غروب رو!

 

ولی کاش هرگز این آرزو رو نداشتم.

 

هر غروبی زیباست جز غروب عشق!

 

چقدر شکستن بی صدا؟!

 

چقدر تحمل؟!

 

چقدر انتظار نشستن واسه فردا؟!

 

چقدر امید و دلخوشیهای الکی؟!

 

وقتی میبینی عشق دروغه ، چراغش بی فروغه ، وفاش همینه.

 

واسه چی میخوای بمونی؟!

 

برو از این دنیا راحت کن خودت رو!

 

آسمون عشق ابری شده تماشا نداره.

 

مهر و وفا مرده اینکه دیگه حاشا نداره.

 

دلا سنگ ، هزار رنگ

 

همش ریا ، دورویی

 

پس کو وفای دلها؟!

 

کجاست؟!

 

پس عشق و عاشقی چیه؟!

 

بالاتر از اینه که بخوای جونت رو بدی؟!

 

!!! بسه بسه !!!

 

... ای دل بیا بریم ...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط سونیا| |

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

سکوت را فراموش میکردی و تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد

 

اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم

 

چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی

 

اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم

 

نگاهت را تا ابد بر من میدوختی تا من با سکوت  نگاه تو

 

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم

 

... ای کاش میدانستی ...

 

اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم

 

همه آن چیزها که در بندت کشیده را رها میکردی

 

... غرورت را ...

 

... قلبت را ...

 

... حرفت را ...

 

و مرا از این عذاب رها می کردی

 

... ای کاش همه این ها را می دانستی ...

 

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط سونیا| |

 تولدت مبارک سونیا جون

 ... دیدم هیچکی یادش نیست گفتم خودم به خودم تبریک بگم ...

 ایشالله همتون ۱۰۰۰ سال زنده باشین

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 6:30 قبل از ظهر توسط سونیا| |

سلام دوستای گلم

 

... وبلاگ عشق هم یک ساله شد ...

 

 از همتون متشکرم

 

  

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط سونیا| |

 

 مگر چقدر فرصت داری همراه باران ترانه بخوانی ؟!

 

 مگر چقدر وقت داری که از تن رودها بگذری و شیطنت ماهی ها را تماشا کنی ؟!

 

 مگر چقدر می توانی دوشادوش عقربه ها لحظه ها را پشت سر بگذاری ؟!

 

 کجا را نگاه میکنی !

 

 آسمان کمی آن طرفتر بالای درختان صنوبر جریان دارد .

 

 مگر چقدر می توانی ساکن آرزوهای بی سقف باشی ؟!

 

 دست خودت را بگیر و به آینه ها سری بزن .

 

 با یک ورق کاغذ و یک خودکار آبی هم می توان جنگل های رازناک را نوشت .

 

 چرا خودت را نمی بینی ...

 

 همه شیشه ها تو را می بینند ... !

 

 همه افراد تو را به دیگران نشان می دهند !

 

 چند رشته از گیسوانت را در بادها رها کرده ای تا زیبایی ات را به رخ خاکها بکشی .

 

 انگار ماه را ندیده ای که با آن همه زیبایی گیسویی ندارد !

 

 ... وقت می گذرد ...

 

 ابرهایی که می روند دیگر نمی آیند .

 

 چین و چروکهایی که می آیند دیگر برنمی گردند .

 

 برای خودت آینه ای بخر !

 

 ... وقت می گذرد ...

 

 اگر لاله نباشی در تاریخ نخواهی ماند .

 

 اگر مثل لاله ها نباشی هیچ کس تو را نخواهد شنید .

 

 آیا فرشته ها نام تو را می دانند ؟!

 

 گاهی که به یاد آبها می افتم دلم می گیرد !

 

 کاش تو قدر دریاها را می دانستی .

 

 کاش پیراهن رفتار تو این قدر چرک نمی شد .

 

 بیا به ابرها بگوییم مروارید بشوند !

 

 بیا کوچه های بن بست را به طرف کهکشانها ببریم .

 

 گاهی که به یاد تو می افتم دلم می گیرد !

 

 مگر چقدر فرصت داری که خودت را به پرنده های جوان نشان بدهی ؟!

 

 مگر چقدر فرصت داری که زیبا بمانی ؟!

 

 ... زیبایی ات را پنهان کن ...

 

 بگذار قلبت را پیدا کنند .

 

 بگذار سینه سرخان مهاجر از تو نرنجند .

 

 بگذار وقتی از خانه بیرون می آیی فرشتگان برای دیدنت صف بکشند ...

 

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط سونیا| |


Design By : Night Skin